Powered By Blogger

Saturday, October 17, 2009

Miserable Way

چقدر بدبخت شده ایم
جمله ای که مدتی ه تو ذهنم نشخوارش میکنم. از وقتی که فوق لیسانس شروعمون کرد.. . از وقتی چشم باز کردیم مدام تو گوشمون بود که درستوبخون بچه واسه خودت کسی بشی، ماهم تا وقتی نمی فهمیدیم به زور پدر و وقتی فهمیدیم از نبود امکان دیگه رفتیم این راه بی بازگشت رو و دور شدیم از اونچه که بودیم، و حال برگشتیم، با کوله باری از ندانم ها و ندانستم کاری ها... بازگشتیم که آنچه آموخته ایم به دیگران بیاموزانیم ولی حیف... دیگران را با نیاموخته هاشان انباشته اند از آنچه که ما را در آن راهی نیست... من بودم و تو بودی و دوستی که دکترایش را بر سرش گرفته بود و حلوا حلوا میکرد ولی مسوول خرید دانشگاه آنگاه از خاراندن ریش فارغ شد و انگشتانش را از شمردن دانه هایی که برای ذکر خدا به کار میروند اصولا ولی اکنون وی برای ذکر مسایلی دیگر برای بندگان خدا به کار میبرد خسته شد، با اشرارتی از ابرو و غره ای از دهان ما را فهماند که اینجا اگر قبلا جای شما بود، اکنون نیست که شما از راهی که برایتان مقدر شده بود دور گشته اید و شما راندگان از بهشتید و میوه ممنوعه را . . . و ما را در بهشت اینان راهی نیست... کاش میدانست از آنچه که ادعایش را میکرد و کاش میفهمید از آنچه که مسولیتش را داشت.کاش
اینقدر مسیر رقت بار نبود

Monday, October 12, 2009

Hidden

و ما همیشه ترسیدیم از دیده شدن، از شنیده شدن، از گفتن، از خواندن، از رفتن، از کردن، از . . . و از اندیشیدن
به ما آموختند که نبینیم، اگر دیدیم دوباره ننگریم، و اگر نگریستیم نپرسیم
به ما آموختند که نیاندیشیم، اگر اندیشیدیم استدلال نکنیم و اگر کردیم به کسی نگوییم
به ما آموختند که مهم نیست چه فکری داشته باشی و به چه بنگری و با که همصحبت شوی، مهم اینست که ظاهرت مثل ما باشد
به ما آموختند که باید پنهان باشی، فکر و دل و خواسته ات را پشت دیوارهای ظاهرت پنهان کنی
آری به ما پنهان شدن را آموخته اند
خودت را پنهان کن و انکار، و آنگونه باش که ما میگوییم
شما محکوم به تقلیدید
پنهان بمانید