Powered By Blogger

Tuesday, September 29, 2009

The Begining

و اینچنین آغاز شد
از روزی که بلاگفا مرا آزرد، تصمیم داشتم اسباب کشی کنم به جایی بهتر. به جایی که دیگر دست بعضی ها نرسد. به جایی که میخواهم ناشناخته بمانم و بنویسم بدون واهمه. بودن ترس از دیده شدن و خوانده شدن و تجسس. نمیدانم چه دردی است که ما را به بند می کشند. بند. بند بند! بند فکری ای که از زمان تولد بر ذهنمان تنیده اند کافی نیست، بندی که تمام کودکی ها مان و نوجوانی هامان در عذاب ها و ترس ها از توهمات و ابهامات به پیری مانند کرد. چگونه تمام نوجوانی را با توهم گناهکار بودن عذاب کشیدیم، بی آنکه بدانیم گناهکار واقعی کیست.  . . آری، ما در بندیم. از همان نخستین لحظه که به دنیا می آییم تا آخر عمر. ذهن ما را به بند کرده اند و راهی نیست. 
حال که کسانی علیرغم تمام فشارها و عذابهای وعده داده شده، قسمتی از این بندها را می خواهند شکافت، باز همان دست ها به کار میشوند و اینبار جسم ها را به بند می کشند... جسم هایی نحیف و ناتوان.و به انکار گفته هاشان وا می دارند... تاکی میبایست ما به در بند بودنمان افتخار کنیم؟ تا کی دیگری برای ما درست و غلط را مشخص کند و ما را بهشت اجباری بخواهد؟ ما را در بهشتی که شما وعده اش را میدهید راهی نیست.. اصلا آنچه شما می گویید بهشت نیست، جهنم روح است و بهشت شهوت. بهشت شکم و حورو آب و . ... . . 
و من آمده ام به اینجا، به امیدی که شاید بند بلاگفا را از تنم وا کنم، چرا که هر وقت نیاز داشتم در بلاگفا بنویسم و خود رو خالی کنم، دست هایی شروع به کار می کردند و بندها نمایان می شدند...
من آغاز کردم زدودن بند تا جایی که ذهنم تواند همراهی کند