Powered By Blogger

Sunday, November 8, 2009

cry

when they look you as a guilty pig!
when they took your documents as a shit!
when you feel yourself such a crazy donkey,
they treat you like a small monkey,
you just wanna say: I'm a Iranian!
وقتی که نگاهشان تورا به سان خوکی کثیف برانداز میکند و هویتت را همچون لکه ننگی به دست میگیرند با طعنه ای زهرآلود بر لب. وقتی احساس میکنی که خریت دیگران را بر تو خرده میگیرند و تو بازیچه دستان میمون بازانی شده ای که به سخره گرفته اند دارایی ات را؛ تنها میخواهی داد زدن که من ایرانی هستم! همین
وقتی دوستان و رفیقان و همه آنان که میبایست بسازند دیارت را هریک با سازی ناسازگار آواره شده اند، وقتی مردمان سرافراز روزگارانی نه چندان دور اکنون پادشاهانی گدا شده اند آنهم بدستان گدایانی که فضل پادشاهان را کرم میداشت! هریک کاسه گدایی بر دست روانه سرزمینی دگر شده ایم، گدای کدامین سرزمین شده ایم...سرزمین عزیزی که سرای گدایان شده است... و ما . . .کاسه در دست
و گدایان را بهتر از این نخواهند نگریست، چرا که گدا در هر لباسی و هر عنوانی که باشد، گداست و حال آنکه لباس و عنوانی نیز نیست برای ما ، که هر چه بوده به تاراج رفته و ماییم و این کاسه و این

Saturday, October 17, 2009

Miserable Way

چقدر بدبخت شده ایم
جمله ای که مدتی ه تو ذهنم نشخوارش میکنم. از وقتی که فوق لیسانس شروعمون کرد.. . از وقتی چشم باز کردیم مدام تو گوشمون بود که درستوبخون بچه واسه خودت کسی بشی، ماهم تا وقتی نمی فهمیدیم به زور پدر و وقتی فهمیدیم از نبود امکان دیگه رفتیم این راه بی بازگشت رو و دور شدیم از اونچه که بودیم، و حال برگشتیم، با کوله باری از ندانم ها و ندانستم کاری ها... بازگشتیم که آنچه آموخته ایم به دیگران بیاموزانیم ولی حیف... دیگران را با نیاموخته هاشان انباشته اند از آنچه که ما را در آن راهی نیست... من بودم و تو بودی و دوستی که دکترایش را بر سرش گرفته بود و حلوا حلوا میکرد ولی مسوول خرید دانشگاه آنگاه از خاراندن ریش فارغ شد و انگشتانش را از شمردن دانه هایی که برای ذکر خدا به کار میروند اصولا ولی اکنون وی برای ذکر مسایلی دیگر برای بندگان خدا به کار میبرد خسته شد، با اشرارتی از ابرو و غره ای از دهان ما را فهماند که اینجا اگر قبلا جای شما بود، اکنون نیست که شما از راهی که برایتان مقدر شده بود دور گشته اید و شما راندگان از بهشتید و میوه ممنوعه را . . . و ما را در بهشت اینان راهی نیست... کاش میدانست از آنچه که ادعایش را میکرد و کاش میفهمید از آنچه که مسولیتش را داشت.کاش
اینقدر مسیر رقت بار نبود

Monday, October 12, 2009

Hidden

و ما همیشه ترسیدیم از دیده شدن، از شنیده شدن، از گفتن، از خواندن، از رفتن، از کردن، از . . . و از اندیشیدن
به ما آموختند که نبینیم، اگر دیدیم دوباره ننگریم، و اگر نگریستیم نپرسیم
به ما آموختند که نیاندیشیم، اگر اندیشیدیم استدلال نکنیم و اگر کردیم به کسی نگوییم
به ما آموختند که مهم نیست چه فکری داشته باشی و به چه بنگری و با که همصحبت شوی، مهم اینست که ظاهرت مثل ما باشد
به ما آموختند که باید پنهان باشی، فکر و دل و خواسته ات را پشت دیوارهای ظاهرت پنهان کنی
آری به ما پنهان شدن را آموخته اند
خودت را پنهان کن و انکار، و آنگونه باش که ما میگوییم
شما محکوم به تقلیدید
پنهان بمانید

Tuesday, September 29, 2009

The Begining

و اینچنین آغاز شد
از روزی که بلاگفا مرا آزرد، تصمیم داشتم اسباب کشی کنم به جایی بهتر. به جایی که دیگر دست بعضی ها نرسد. به جایی که میخواهم ناشناخته بمانم و بنویسم بدون واهمه. بودن ترس از دیده شدن و خوانده شدن و تجسس. نمیدانم چه دردی است که ما را به بند می کشند. بند. بند بند! بند فکری ای که از زمان تولد بر ذهنمان تنیده اند کافی نیست، بندی که تمام کودکی ها مان و نوجوانی هامان در عذاب ها و ترس ها از توهمات و ابهامات به پیری مانند کرد. چگونه تمام نوجوانی را با توهم گناهکار بودن عذاب کشیدیم، بی آنکه بدانیم گناهکار واقعی کیست.  . . آری، ما در بندیم. از همان نخستین لحظه که به دنیا می آییم تا آخر عمر. ذهن ما را به بند کرده اند و راهی نیست. 
حال که کسانی علیرغم تمام فشارها و عذابهای وعده داده شده، قسمتی از این بندها را می خواهند شکافت، باز همان دست ها به کار میشوند و اینبار جسم ها را به بند می کشند... جسم هایی نحیف و ناتوان.و به انکار گفته هاشان وا می دارند... تاکی میبایست ما به در بند بودنمان افتخار کنیم؟ تا کی دیگری برای ما درست و غلط را مشخص کند و ما را بهشت اجباری بخواهد؟ ما را در بهشتی که شما وعده اش را میدهید راهی نیست.. اصلا آنچه شما می گویید بهشت نیست، جهنم روح است و بهشت شهوت. بهشت شکم و حورو آب و . ... . . 
و من آمده ام به اینجا، به امیدی که شاید بند بلاگفا را از تنم وا کنم، چرا که هر وقت نیاز داشتم در بلاگفا بنویسم و خود رو خالی کنم، دست هایی شروع به کار می کردند و بندها نمایان می شدند...
من آغاز کردم زدودن بند تا جایی که ذهنم تواند همراهی کند